بازگشت به صفحه نخست

 

- ابرگوه -

 

پرِتو بلانکو،

این اسم. این مرد. این اسم.

بار اول که اسمش بر سر زبان‌ها افتاد نقاشیش روی جلد مجله هنر چاپ شده بود. گویا خودش را نقاشی کرده بود. روی سوراخ لگن مستراح کون به دوربین از خودش عکس گرفته بود و از روی آن نقاشی کرده بود، یا همچین چیزی. کار سیاه و سفید بود و بارزترین مشخصه‌اش خطِ کون‌ سیاه او بود. آنوقت‌ها من نقاش ساده‌ای بیشتر نبودم. پس‌زمینه کار یا همن فصای روبرویش هم کاملا سیاه بود. لپِ چپِ کونش پرمو و لپِ راست سفید و بی‌مو بود. تابلوهایم را چندر‌غازی می فروختم و بخشی از خرج زندگیم را در می‌آوردم. اما گوه فقط از نصفه راستِ سوراخِ کونش بیرون می‌آمد، انگار جریانش با تیغ از وسط دو نصف شده بود و جریان نصفه چپی مسدود شده بود. باقی مخارجم را البته از راه کار کردن در یک سلمانی بدست می آوردم. سرش را برگردانده بود و با نیم‌‌رخ صورتش که به سمتِ چپ متمایل بود به کونِ خودش خیره شده بود و جریان‌‌ خکستری رنگ گوه را برانداز میکرد. همین. اسمش را گذاشته بود "ابرگوه: فلسفه هویت" و دنیای هنر را تکان داده بود و همه جا‌‌غوغا به پا کرده بود، اما تنها چیزی که در موردش می دانستند اسمش بود:‌ پرِتو بلانکو. حتی مجله هنر هم نمی دانست که او کیست و کجا زندگی می‌کند. صورتش در نقاشی به خوبی معلوم نبود. موهایی بلند و صورتی پر از ریش داشت.

بعد از شکیّ که این اثر به دنیای هنر و من داد، کم کم به تقلید از او پرداختم. موهایم را بلند کردم و ریش‌هایم را دیگر کوتاه نکردم. آنقدر مجذوب و مجنون بلانکوشده بودم که دیگر نقاشی نمی‌کردم و به طور تقریبا تمام وقت به دنبال کوچکترین سرنخی برای یافتنش زمین و زمان را می‌گشتم. همین باعث شد که مشتری‌هایم را در سلمانی از دست بدهم. کسی هم که ریش و پشمش را به دست سلمانی که خودش از همه ژولیده‌تر است نمی‌دهد. یکی از همین بعد‌ از ‌ظهر‌های بیکاری که روی صندلی اصلاح‌ام نشسته بودم و صف درازِ مشتریانِ سابق خودم که مشتریانِ جدیدِ همکارم بودند را نگاه می‌کردم، ناگهان دو مرد که تقریبا همزمان از در وارد شده بودند از من برای اصلاح وقت گرفتند: یکی ریشو و پرمو بود، عین بلانکو، و دیگری بدون ریش و موهای نسبتا کوتاه.

مرد پرمو را روی صندلی نشاندم و موهایش را آب کشیدم. پرسیدم که چه مدل مو می‌خواهد. گفتم دارم موهایم را بلند میکنم که شبیه بلانکو بشوم. پس قرار شد به جای کوتاه کردن فقط سر و ریش را مرتب کنم. حین اصلاح همینطور دائم حرف می زد و من هی بیشتر شک میکردم که او همان خود بلانکو است، اما او هم در مقابل مرا متقاعد می‌کرد که در واقعیت ریش و موی بلانکو آنقدر بلند نیست و هر دفعه به همین بهانه کمی بیشتر کوتاهشان میکرد. وقتی تمام شد عصبانی از ریخت و قیافه کم مویم که اصلا دوست نداشتم مرد کم‌مو را با عصبانیت روی صندلی نشاندم. مدل مویش را پرسیدم. اگر من اشتباه کرده باشم چه؟ موهایش نسبتا کوتاه بود و صورتش تازه اصلاح شده بود. اگر قبلی بلانکوی واقعی نبوده باشد و این یکی بلانکوی واقعی باشد چه؟ هر‌چه بیشتر کوتاه می‌کردم بیشتر مطمئن میشدم که او همان خود بلانکو است. اسمش را پرسیدم، نیم‌خیز شد که جواب بدهد...   

  مکاتبه با خشت زن

 
   

 


داستان     |     شعر     |     کارهای دیگر     |     پروانه