بازگشت به صفحه نخست

 

- نگاهی به یک احساس از سه سوراخ هم مرکز -

 

سوارخ اول:

Obsession

 

پشت در ایستاده ام. آمدم، ساعت هشت، خاته نبود. حرص دارد وجودم را میخورد. حسادت در مغرم زبانه میکشد. مشتهایم را به دیوار میکوبم، سرم را به در. البته میدانم خانه نیست. کمی که بیشتر خودم را زجرمیدهم، همانجا جلوی در خانه اش، در انزوا و بدبختی رقت آور خودم، زانو در بغل گرفته خوابم میبرد.

با درد خفیفی که قطع و وصل میشود از خواب بیدار میشوم. بالای سرم ایستاده، با نوک باریک کفشهایش به زانویم میکوبد.

- اینجا چیکار میکنی؟

- کجا بودی؟

- گفتم اینجا چیکار میکنی؟

با عصبانیت نگاهی به ساعتم میاندازم.

- تا ساعت ۲ شب بیرون چیکار میکردی؟

- به تو هیچ ربطی نداره.

بعد قفل را باز میکند. میرود تو. اما در را پشت سرش باز میگذارد. میروم تو.

- گرسنه ای؟

- کجا بودی؟

جوابی نمیگیرم. فقط در این مواقع است که خشم معنای خاص کلمه را به خود میگیرد.

املتی درست میکند. با دو تخم مرغ. وقتی سیر می خورد باقی مانده اش را میاندازد جلویم. از فرط گرسنگی چشمانم سیاهی میروند، اما صبر میکنم برود، بعد با ولع همه اش را میخورم.

ته ماهیتابه را که پاک می لیسم میروم به اتافش. لخت میشود. همه چیز را ناگهان فراموش میکنم. فقط دیدن نحوه به هم رسیدن رانهایش به کونش کافیست تا اگر خواست، گهش را هم بخورم، تا بمیرم. لباس خوابش را می پوشد. نگاهی خریدار به من می اندازد. میرود توی تخت و چشمانش را روی هم میگذارد. میروم جلو، آهسته آهسته. با احتیاط دست میکشم به رانهایش، بعد به اتصال نرم ران و باسنش. دستم میلغزد زیر لباس خوابش، روی باسنش. اما جرات نمیکنم که دستم را، که آرام و با احتیاط بین لای پایش گذاشته ام، تکان دهم. اعتراضی ندارد. شلوارم را میکشم پائین. از پشت بغلش میکنم. 

- نکن.

- چیکار؟

وانمود میکنم که حرفش را نفهمیده ام. دوباره باهاش به نرمی ور می روم. با دست پسم میزند. دوباره تلاش میکنم. با خشونت از تخت هلم میدهد پائین.

- آخه تو چه مرگته؟

نگاه یخی به من میاندازد.

- برو گمشو.

عین بچه ای که قهر کرده باشد میروم پای تختش مینشینم. از عصبانیت به زمین چنگ می زنم. موکت کنده میشود. ناخنهایم به خون میافتند. با گریه همانجا، زانو در بغل گرفته، یکطرفی میخوابم.

صبح که بیدار میشوم نیست. زنگ میزنم به تلفن دستیش. بر نمیدارد. چند ساعت بعد دوباره زنگ میزنم. بر نمیدارد. اینبار که میگیرم جواب میدهد.

- چی میخوای؟

قلبم از لحن صدایش میشکند. البته دفعه اول نیست.

- کی میای خونه؟

جواب نمیدهد. قطع میکند. 

مینشینم پای تلفن. زنگ نمیزند. شب شده و هنوز هیچ خبزی ازش نیست.  تلفن را با عصبانیت پرت میکنم. میخورد به دیوار. تکه تکه میشود. عین سگ پشیمانم. حالا اگر زنگ بزند هم نمیفهمم. اما میدانم که نمیزند.  

وقتی در را باز میکند ساعتی از نیمه شب گذشته. از خواب میپرم. شروع میکنم به داد و بیداد. همه چیز را پرت میکنم اینطرف و آنطرف. همه شکستنی ها را خورد میکنم. خانه را روی سرش خراب میکنم. تهدید میکنم. جیغ میکشم. آنقدر بلند که از حنجره ام خون بالا می آید. خودم را میزنم. خواهش میکنم. گریه میکنم. به پایش می افتم. تمنا میکنم. گدایی میکنم.

امتنا نمیکند. فقط نگاهی سرد به من میاندازد و نیشخند تلخی میزند.

میرود توی اتاق لخت میشود و لباس خوابش را میپوشد. چشمهایش را روی هم میگذارد. میروم جلو که دست بکشم به تنش. دستم را پس میزند.

دوباره داد میزنم. از او خواهش میکنم که بگوید که چرا ناگهان از من بریده. چرا دیگر قاطی آدم حسابم نمیکند.

- برو گمشو.

میروم روی کف چوبی که موکتهایش را کنده ام دراز میکشم. با دندانهایم تکه های چوب را از زمین میکنم. مشت مشت خاک زیرش را دور و برم می ریزم. گریه میکنم. گل کثیفی دور و برم را پوشانده. آرام که میشوم هق هق کنان نگاهش میکنم.

- گرسنه ام.

میرود بیرون. با یک تکه نان بر میگردد. میاندازد توی چاله جلوی پایم. میخورم، با ولع، عین یک سگ.

فردا شب دوباره دیر می آید خانه. حتی دیگر جواب سئوالهایم را هم نمیدهد. حتی دیگر نمیگوید برو گمشو. درون چاله ای که مشت مشت دارم به دور خودم میکنم گریه کنان و گرسنه میخوابم. خاک را از زیر تنم بر میدارم و روی سرم میریزم، بلکه مدفون شوم.

امروز حتی نمیدانم کی برگشت. درون چاله ام چهار زانو نشسته ام. خیلی گود شده. فقط از آن ته آنقدر از حرکات لبهایش میفهمم که می پرسد گرسنه ام یا نه. سری تکان میدهم.

نگاهی پر از تنفر به من میاندازد. از آن نگاهها که آدم به مگسی می اندازد که روی پهن نشسته  وز وز میکند. دو پایش را دو طرف چاله میگذارد. لباس خوابش را بالا میزند. دیدن نحوه رسیدن رانهایش به کونش کافیست تا اگر خواست گهش را هم بخورم. از این پائین میبینم که سوراخ کونش کم کم دارد گشاد می شود. بوی تندی هوا را پر میکند. گرسنه ام. 

 

 

سوارخ دوم:

Padam…Padam…

 

اندام زیبایش را جلویم به اینور و آنور حرکت میدهد. به طرفش حمله میبرم. جا خالی میدهد. با حرکات نرمش دیوانه ام میکند.

Il dit: "Rappelle-toi tes amours

Rappelle-toi puisque c`est ton tour

g'y a pas d`raison pour qu`tu n`pleures pas

Avec tes souvenirs sur les bras

دوباره به طرفش حمله میبرم. می خواهم سرم را بگذارم لای پایش. دوباره جا خالی میدهد. تن زیبایش کاملا محسورم کرده. چشمهایم روی پاهای زیبایش گره خورده. عین دیوانه ها به طرفش میدوم و او هر بار جا خالی میدهد.

d"Et moi je revois ceux qui restent

Mes vingt ans font battre tambour

Je vois s`entrebattre des gestes

هر چه بیشتر جا خالی میدهد بیشتر میخواهمش. اما هرچه بیشتر تقلا میکنم به او برسم بیشتر مرا قال میگذارد. در حسرت تماس با تنش تمام وجودم میسوزد.

Toute la comédie des amours

Sur cet air qui va toujours

از هوس نفس نفس میزنم. خونم به جوش آمده. دیوانه وار اینور و آنور میدوم. ناگهان میزند.

Padam...padam...padam...

Des "je t`aime" de quatorze-juillet

خون از تنم جاری میشود. سعی نمیکنم که خنجری را که از پشت زد بیرون بیاورم. دوباره میزند.

Padam...padam...padam...

Des "toujours" qu`on achète au rabais

این یکی بدجور ناتوانم کرده. به زانو در می آیم، برای لحظه ای. اما عطش رسیدن به او دوباره سرپایم میکند. اینبار میزند. ضربه کاری را.

Padam...padam...padam...

Des "veux-tu" en voilà par paquets

خون زیر پایم گل شده، اما این ضعف نیست که مرا از پا در می آورد. بلکه دیدن او که پشت کرده، من ناتوان را اینجا تنها جا میگذارد است که دارد هلاکم میکند.

Et tout ça pour tomber juste au coin d`la rue

Sur l`air qui m`a reconnue

 

 

سوارخ سوم:

Holes

 

در اتاق را باز میکنم. ایستاده، آنجا، رو به من، پشت به دیوار مقابل. خودش را طور خاصی جمع کرده. عین ونوس بوتیچلی. انگار میخواهد با تمام وجود بخواهیش ولی در عین حال نمیخواهد هیچ چیز بهت بدهد. نگاه شررباری به من میکند. با دست اشاره میکند، که بیا جلو. میخواهم قدمی جلو بگذارم، اما تامل میکنم. می ترسم. باید همین الان برگردم و در اتاق را ببندم و پشت سرم را هم نگاه نکنم.

پسرک نگاهی به من کرد. توجهش به من جلب شد، اما چیز تازه ای ندید، گفت که من تنها یک سوراخم. سوراخی معمولی. خوب که نگاه کرد دید چیزی درون من برق میزند. دودل بود، میخواست برود. شاید فکر میکرد که خیالاتی شده، که انگولک کردن من وقت تلف کردن است. اما ماند.

تامل مرا میبیند، و عین سیاهچاله ای این شک را به درون میکشد، میخورد. دو دستش را صلیب وار روی بدنش میکشد، از شانه به پائین، به روی باسنش، بعد رانهایش، بالا به پائین. با نگاهش مرا میخواند. با انگشت اشاره دوباره مرا میخواند، که بیا جلو.

دوباره نگاهی به من میاندازد. کنجکاوی و علاقه، شاید هم حرص را میتوان در چشمهایش دید. نگاهی به انگشتش میکند. نگاهی به من می اندازد. برق درونم را در عدسی چشمهایش میبینم.

قدم به قدم مرا به جلو میخواند، و برای هر قدمی که بر میدارم پاداشی میدهد، تکه ای از لباسش را میکند. به نصفه راه رسیده ام، پائین تنه اش کاملا لخت است.

دستهایش را دور من میکشد. بازی میکند. با دور و برم لاس میزند. میشود گفت تصمیمش را گرفته. دیگر مال من است.

قدمی بیشتر نمانده. با دستهایش اشاره میکند، که بیا جلو. میروم جلو. مچ دستم را میگیرد. مرا به خودش نزدیک میکند. بازوهایم به نوک پستانهایش میخورد. همینکه بدنم با پاهایش تماس خفیفی پیدا میکند ناگهان نگهم میدارد. در چشمهایم نگاه میکند، با قلطعیت میگوید: تکان نخور، نه یک میلیمتر به جلو، نه یک میلیمتر به عقب.

دستش را درونم فرو میکند، ولی آنقدر دراز نیست که به انتهایم برسد. حسرت و سرخوردگی را در چشمهایش میبینم. میخواهد انگشتش را بیرون بکشد، نمیتواند. زور میزند، تقلا میکند، هوار میکشد، کمک میخواهد، اما نمیتواند. اینجا گیر من افتاده. نه دیگر درونم را میبیند نه میتواند تنهایم بگذارد. قول میدهم، همینجا میماند، تا ابد، وسط زمین و زمان، پا در هوا، در حسرت، پر از هوس، پر از نا امیدی. تا وقتی که بمیرد.

 

 

 

 

  مکاتبه با خشت زن

 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

 

   

 


داستان     |     شعر     |     کارهای دیگر     |     از دیگران