|
پسرک از خواب بيدار شد. قبل از اينکه
سرش را از زير پتو بيرون بياورد و منتظر مادرش بنشيند که بيايد و نازش
را بکشد با خود گفت: چه کار خواهم کرد اگر روزي از خواب بيدار شوم و
مادرم اينجا نباشد؟ جوابي براي سئوالش نداشت. کوچکتر از آني بود که
افکار خردسالانه اش را براي يک جواب دنبال کند،. حداقل تا اينجاي
زندگي که هيچ چيز ذهنش را به تکاپو نينداخته بود. سرش را از زير پتو
بيرون آورد. بار اولي که از شادي لبخند کوچکي زد ساعت ده صبح بود. بار
دومي که از سر بي حوصلگي خنديد نزديک يازده بود. نگران شد. به اميد
اينکه مادر دارد با او قايم باشک بازي ميکند و پشت در قايم شده است
آهسته آهسته تا دم در اتاقش چهار دست و پا خزيد. اما مادر نيامد. اندکي
ديگر هم گذشت. طاقتش طاق شده بود. نام مادر را با تمام وجودش فرياد زد.
سکوت. نام مادر را دوباره فرياد زد. اينبار هم سکوت. پسرک بغض کرده
بود. حيران و ترسان تمامي اتاقهاي خانه را به اميد لبخند آرامش بخش
مادرش جستجو کرد. قطره اشکي مژه هاي نرم و زيبايش را خيس کرد. وحشت
تمام وجودش را فرا گرفته بود.
اگر مامان خانه نبود، خاله نيوشا- همسايه بالايي که هر وقت
مامان مهماني ميرفت از پسرک مراقبت ميکرد- که حتما خانه بود. پسرک طبقه
بالا را بيش از هر جاي ديگري دوست داشت. ميتوانست مثل هميشه بدون اينکه
مامان بفهمد با خاله نيوشا دکتر بازي بکند، چون به همديگر قول داده
بودند که به مامان در مورد دکتر بازی و اوقاتی که خاله نيوشا به بهانه
درس خواندن او را به اتاقش ميبرد و ميگفت با جايي بين پاها و زير دامنش
بازي کند چيزی نگويند.هرچند پسرک اين بازی را زياد دوست نداشت،
چون خاله يکدفعه بي حال ميشد و چشمهايش را ميبست و پسرک بايد دنبال
همان ماشين بازي هميشگيش ميرفت و ديگر خاله تا يک روز ديگر با او بازي
نميکرد. از پله هاي ساختمان بالا رفت و با در باز خانه روبرو شد. ديگر
مجبور نبود که روي پنجه بايستد تا زنگ را بفشارد. با صدای بلند سلام
کرد. با اين وجود خاله نيوشا به پيشوازش نيامد. اصلا او خانه نبود. حال
ديگر قطرات روي صورت پسرک شکل جوي هاي کوچکي را به خود گرفته بودند.
گريه کنان به طرف در کوچه رفت. تصميم گرفت از پسرهاي گنده اي که در
کوچه از شب تا صبح فوتبال بازي ميکردند و مادر حرف زدن با آنها را
برايش غدقن کرده بود در مورد خاله نيوشا بپرسد. بابا هر وقت که اين
پسرها را ميديد آهي ميکشيد و مي گفت: بيچاره هاي پشت کنکوري، نسل
سوخته اي که قرار بود اميد مملکت باشند. هرچند که پسرک هيچوقت نميفهميد
چرا بابا خود او را هم پدرسوخته صدا ميزند، چون او که در کوچه فوتبال
بازي نمي کرد يا مثل آن پسره بدنساز با خاله نيوشا در موتورخانه
قايم نميشد. وقتي در کوچه را باز کرد فهميد که آنروز مادرهاي آن پسرها
اجاز بازي کردن را به آنها نداده اند، چون جز خودش کسي در کوچه نبود.
هق هق کنان از پياده رو کوچه به طرف بقالي محل به راه افتاد. حتما
مادرش وقتي صبح زود شير خريده بود به رحيم آقا بقال گفته بوده که کجا
ميخواهد برود. پا به درون مغازه گذاشت. اما به جاي صورت پر از
زگيل رحيم آقا با مغازه اي خالي روبرو شد. ياد حرف برادر بزرگش افتاد
که گفته بود: اين مرتيکه بقال گوش همه
بچه هاي محل را با دزدي بريده، اگر يه بار بيام تو مغازش و ببينم که
نيستش همه مغازه رو تالان ميکنم. پسرک ديگر زار ميزد. هيچکس نميدانست
مادرش کجاست؟ هيچکس نبود که پسرک به او تکيه کند؟ در حين خروج از
مغازه، در حالي که محتاتانه اطرافش را نگاه ميکرد که کسي او را نبيند،
يک مشت تخمه از گوني جلوي در کش رفت. در حالي که تخمه ها را پنهاني و
بدون شکستن قورت ميداد، دستهايش را به چشمان گريانش ميماليد و اين باعث
شد که صورتش از سياهي رنگ تخمه ها کثيف به نظر برسد. همان جا در فضاي
بين درخت بيد قديمي و ديوار خانه بغلي، براي مدت زيادي نشست و گريه
کرد. بعد از ينکه ديگر اشکي برايش نمانده بود که بريزد، بلند شد و در
امتداد خط کشي وسط خيابان مجاور به راه رفتن پرداخت.
خدا ميداند که چند ساعت، در حالي که هق هق ميکرد و دماغش را بالا
ميکشيد، در طول خيابان قدم زد. ولي حتي يک ماشين هم پيش پايش ترمز
نکرد. دِر ماشين هايی که گوشه خيابان پارک شده بودند باز بود ولي کسي
داخلشان نبود که پسرک در مورد مادرش از راننده يا
مسافرانشان بپرسد. وقتي از راه رفتن دست کشيد، به همان ميداني رسيده
بود که وسطش پارک داشت. براي اولين بار از صبح خوشحال بود، چون
اينبار مجبور نبود که الاکلنگ ها يا سرسره ها را با باقي بچه ها تقسيم
کند يا اينکه براي سوار شدن به تاب در نوبت بايستد. پسرک زماني را بياد
نمي آورد که چيزي به تعداد او همسالانش در دسترسشان بوده باشد. هميشه
چيزي براي يک عده نبود و بچه هاي کتک خور بايد مي ايستادند و بازي
قويتر ها را تماشا ميکردند. اما حالا پارک براي خود خودش بود. بعد از
مدتي بازي به طرف چرخ بستني فروش پارک رفت و بدون اجازه بستني فروش يک
عدد بستني ذوب شده را تا ته ليسيد. پس بستني فروش کجا بود؟
پسرک به تنهايي عادت کرده بود. ديگر گريه نميکرد. با همان دستهايش که
از شيره بستني چسبناک شده بودند، پشت فرمان يک مرسدس بنز که با درهاي
باز در وسط خيابان رها شده بود رفت. سويچ را چرخاند و به طبعيت از کاري
که بابا ميکرد دنده را به عقب حرکت داد. پسرک خيلي خوشحال بود. البته
از اينکه سوار اين ماشين شده بود احساس گناه ميکرد، چون بابا هر وقت که
اين ماشين را ميديد با صداي بلند حرفهاي بد بد ميزد و آخر سر هم
ميگفت: آخوندای کثافت، از پول نفت من و
ديگرون چيا که سوار نميشن. البته او هيچوقت فرق آن آقا که بابا
آخوند صدايش ميکرد و سوار اين ماشين ميشد و شکمش خيلي چاق بود و دور
سرش يک دستمال ميبست را با حشره اي که پروانه هاي کوچولو را در راز
بقا ميخورد و اسمش آخوندک بود را نفهميده بود. ماشين شروع به حرکت
کرد. با همان سرعت پائين به حرکتش ادامه داد تا به ديواري خورد و متوقف
شد. جلوي ماشين کاملا درب و داغان شده بود، چون نه پسرک جلوي خود را مي
ديد نه اينکه پايش به گاز يا ترمز ميرسيد. سرش از برخورد با فرمان بشدت
درد مي کرد، با اين وجود دلش خنک شده بود که ماشين آخوند را به ديوار
کوبيده. از ماشين بازی که خسته شد يا شايد هم ترسيد، تصميم گرفت که همه
ماشين ها را استفاده نکند و براي بعد هم کمي نگه دارد.
هوا که کمي تاريک شد، بار ديگر ترس بر وجودش غالب شد. از رنگ ماشين
هايي که جلوي در آن ساختمان پارک شده بود فهميد آنجا بايد پاسگاه پليس
باشد. داداش هر وقت از بغلش عبور ميکرد با صداي آهسته فحش ميداد، با
اين وجود در تلويزيون به او گفته بودند که هر وقت کسي گم شد بايد پيش
پليس برود. در ساختمان پليس هم کسي او را تحويل نگرفت. انتظار هم نداشت
که اينجا هم کسي را ببيند. از پله های حياط رفت پائين و وارد اطاق
کوچکی شد که بوی بدی ميداد. ميزی وسط اتاق بود که پشتش يک صندلی بود و
جای جايش را لکه های قرمزی پوشانده بود. روی ديوار ها هم چيزهای
ترسناکی آويزان بود که پسرک جرات نکرد بهشان دست بزند. کمي با اوراق
روي ميز بازي کرد و دست آخر هم با تفنگ هاي توي کشو کمي تفريح کرد.
به خيابان که برگشت همه جا تاريک بود. باد سردي مي وزيد. صداي
آزاردهنده ناله درهاي باز ساختمان ها که با وزش باد در لولاي بي روغن
خود ميچرخيدند براي پسرک همچون زوزه گرگ هاي گرسنه بود. با تمام بچگيش
ديگر قانع شده بود که در آن شهر تنهاي تنهاست. قانع شده بود که نه
مادر، نه خاله نيوشا و نه رحيم آقا بقال نميتوانند براي بيرون آوردن او
از تنهاييش کمکش بکنند. در امتداد جهتي که فکر ميکرد مخالف راه خانه
اش است به راه افتاد. صداي خش خش تکه هاي روزنامه و برگ هاي خشکيده
درختان، که با هر وزش باد به شيشه ويترين خالي مغازه تلويزيون فروشي مي
خوردند دل پسرک را مي لرزاند. تلويزيون ها روشن بودند ولي به جاي مجري
فقط يک ميز خالي - که پشتش عکس سه تا آخوند نصب شده بود- به چشم مي
خورد. سکوت مرگبار کوچه ها پسرک را بداخل ديوار هاي خانه اي بزرگ هدايت
کرد.
همه جا بوي نفتالين ميداد. گويي کسي ميخاست همه چيز درون اين خانه را،
حتي خاطره ها را هم، براي هميشه حفظ کند. صداي خفيفي از يکي از اتاقهاي
طبقه بالا بگوش مي رسيد. پسرک با کورسوي اميد همدمي که جاي مادرش را
بداند به طرف اتاق دويد. در تاريکي آن اتاق تنها چيزي که پيدا کرد چراغ
روشن راديویي قديمي بود. بدنه چوبي-پارچه ای راديو، عکسهاي زنان
بدون روسری و صفحه هاي قديمي آهنگ هاي بنان، همه و همه او را ياد اتاق
پدربزرگش مي انداخت. انگار در اين اتاق خاطره هاي بيست و چند سال پيش
همانطور تازه و دست نخورده باقي مانده بود. پسرک تمامي اينها را با سن
کمش ميفهميد. از صبح تا حالا معني خيلي چيزها را ياد گرفته بود.
احساس ميکرد که بزرگتر شده. روي ديوار عکس جوانی را مي ديد که دست در
دست باقي جوانان نسل خودش در برابر گلوله هاي سربازان سينه سپر کرده
بود، و در نگاهشان همان نفرت و يأسی بود که در چشمهای خاله نيوشا ديده
بود، يا در آه های پسرهاي گنده کوچه وقتي جواب کنکور را ميگرفتند، يا
در اشکهاي بابا وقتي که بسيجي ها عمر را در کوي دانشگاه شهيد کرده
بودند و در نگاه هاي بچه هاي ضعيفي که مدتها به تاب بازي او و بچه هاي
قوي تر نگاه ميکردند. دلش پر بود و ميخواست اينهمه بدبختی را فرياد
بزند، اما خيلی خسته بود. در حالی پتوی روی تخت- که بوی نفتالين ميداد
ـ را به روی خودش ميکشيد، آرزو کرد فردا که از خواب بيدار ميشود بياد
داشته باشد قبل از اينکه سرش را از زير پتو بيرون بياورد آرزو کند:
چه کار خواهم کرد اگر فردا از خواب
بيدار شوم و مادر دوباره باشد؟ جواب اين سئوال را می دانست. بعد
از آن پسرک خيلی زود به خواب رفت. صدايی گرم و زمخت از توی راديوی
قديمی می خواند:
با صداي بي صدا،
مثل يک کوه بلند،
مثل يک خواب کوتاه
يه مرد بود، يه مرد.
با دستاي فقير،
با چشماي محروم
با پا پاهاي خسته
يه مرد بود يه مرد.
شب با تابوت سياه
نشست توي چشماش،
خاموش شد ستاره
افتاد روي خاک.
سايش هم نميموند.
هرگز پشت سرش
غمگين بود و خسته،
تنهاي تنها....
با لبهاي تشنه،
به عکس يه چشمه
نرسيد تا ببينه...
قطره... قطره... قطره آب، قطره آب.
در شب بي تپش،
اينطرف، اونطرف
ميفتاد تا بشنفه
صدا، صدا....
صداي باد، صداي اووووو...
|