|
و طوفان تغییر
خواهد آمد. دیر یا زود، و ما را با خود خواهد برد.
این رویا، شعر
میتواند باشد. داستان نه، شاید نه. قطعه ادبی اما نباید باشد. البته
نمیتوانی نمایشنامه بخوانیش. بهتر از همه شاید همان فیلمنامه باشد.
رنجنامه، کتابنامه، بغضنامه، آیندهنامه، دردنامه، اما نه. هر چه
هست، همان است که هست. اینطور شروع می شود که من دست تو را گرفتهام،
تو مال من را. در چمنزار وسیعی میدویم. با تپههای کوچک و بزرگ، زیبا
و سبز. جلوی پس زمینه آبی آسمان بیابر. بینشان اینجا و آنجا گلزارهای
یکدست رنگارنگ. شاد و خرم دست در دست از روی تپه ها به درون گلزارها
غلت میخوریم. دریاهای قرمز، سبز، سفید. و باز دوبازه شادمانه
برمیخیزیم و بالای تپهای دیگر میرویم و باز بیخیال به درون گلزار
دیگری غلت میخوریم. توی یکی از همین گلزارها که دراز کشیده ایم
چشمهایم را میبندم و بوی گلزار را تا مغز سرم بدرون میکشم. بوی تعفن
میدهد. بوی مرگ. چشمهایم را با وحشت باز میکنم. میخواهم سرم را
برگردانم تا تو را بیابم اما نمیتوانم. تنم در خاک ریشه دوانده و از
وجودم، از تنم، از خاک، قارچهای یکرنگ به بیرونم دمیدهاند. نمیتوانم
از زمین بکنم. تنم خاک شده. نمیتوانم از خود بکنم. از گوشه چشم تو را
میپایم. از تخم چشمان و سر پستانهایت بوتههای قارچ به بیرون
روئیدهاند و تمام بدنت را دارند کم کم میپوشانند. قارچهای یکرنگ یک
شکل یک دست، که از خود بخارهای مسموم متعفن متصاعد میکنند. ساقههای
خاردارشان را به دور گلویت پیچیدهاند و حلقههایشان به دور گردن و تن
و دستهایت تنگتر و تنگتر میشود و خارهایشان به درون حنجره و رگهایت
میبرند و از خون سبزت میمکند. با هر فریادت خون به هوا فواره میزند و
روی کلاهکهای قارچها می پاشد تا از روی لکهها بوته دیگری جوانه بزند
که با شاخههایش به دور تنت بپیچد و آنقدر بفشرد که تکه دیگری از تنت
را بکند. زندانی زیر کلاهکهای یکرنگ این قارچها که هر دم وسیعتر سر
به آسمان میکشند، با هر فریادم قارچها رایحه ای خوشایند به بیرون
میدمند و من در این گلزار یکدست رنگ و رایحه مدفون شدهام. |