بازگشت به صفحه نخست

 

- Isexuality: The Narscissism of an Enlightened Erotic -

 

دارم کلافه می شوم...گور پدر همه چیز...دیگر خسته شده ام. خسته...از این وضعیت، از این هورمونها، از تو.

لپ کلام را بخواهی این است که من خودم را از تو بالاتر میبینم. آری. ختم کلام همین است. خلاصه اش. مقدارش.

من اینجا نشسته ام. این بالا. تو، آن پائین ها. حالا نمیدانم چقدر پائین تر. اما داری جایی بین لجن ها به زندگی سطحی ات ادامه میدهی. پس از من نپرس چرا وقتی با تو خوابیدم عین پشکل انداختمت دور. لیاقتت همین است. پستی، کوچکی، پشکلی.

به من میگویی، وقتی آن صورت مخصوص نصیحت کردن را به خود میگیری، که من تافته جدا بافته نیستم. که من تنها خواهم ماند. که دیگر کسی با من نخواهد خوابید.

به جهنم. به درک!

فکر میکنی وقتی با هم خوابیدیم من لذت بردم؟

داشتم بالا می آوردم!

من؟ من؟ هه...من حتی وقتی جلق میزنم با خیال سکس داشتن با خودم میزنم. باور نمیکنی؟ گور پدرت...

آری، من دوست دارم با خودم بخوابم. وقتی که با خودم روراست میشوم میبینم که فقط خودم لیاقت خوابیدن با خودم را دارم. کاش دوتا بودم. نیمه ای داشتم عین خودم.

آیا تا به حال به این فکر کرده ای اگر با خودت سکس داشته باشی چه حالی دارد؟

عرفانی است. عرفانی...ولی راستش را بخواهی این آخرها دیگر کاملا ارگاسم نمیشوم. یکجوری از خیال اینکه دو تا بشوم بدم آمده. آری. تمام ارزش و اعتبار من در این است که از من در دنیا فقط یکی هست. اگر دو تا بودم آنوقت نیمه دیگرم این یگانگی و توازن را به هم میزد. نه...راستش را بخواهی این آخرها از فکر اینکه چگونه خودم را در خیالم بکنم بدون اینکه دو نیمه شوم کلافه شده ام. آخر فانتزی خوبی از کار در نمی آید. از موجود متفکری مثل من با اینهمه توانایی و قدرت تخیل بعید است که نتواند اینچنین حالتی را تصور کند. نمیشود از وسایل سکس استفاده کرد. چون آنوقت بیشتر شبیه جلق زدن میشود تا سکس واقعی و طبیعی...و همین دارد اعصابم را خراب میکند...دیگر حتی اگر زیباترین افراد هم جلوی من لخت شوند و سکس بخواهند نمیتوانم نگاهشان کنم...چندشم میشود...من سطحم خیلی بالاتر از این نجس هاست...من موجود فوق العاده ای هستم...خدایم...دنیا روی محور من میگردد...اگر من با انسانی بخوابم، یا حتی تصور همچین کار کثیفی به سرم راه پیدا کند، که دیگر خدا نمیتوانم باشم...

برای همین است که وقتی به تنم دست میمالم حشری میشوم. لذت می برم. اما با این وجود نمیتوانم خودم را بکنم...میخواهم...خیلی میخواهم...اما نمیتوانم...آخر نمیدانم چه طور میشود...حتی نمیتوانم تصورش کنم تا با خیالش جلق بزنم. و این هورمونهای لعنتی هم که هی توی خونم ترشح میشوند...هی میریزند بیرون از این غده های بی پایان...تو را به خودم قسم بگویید چطور میتوانم جلویش را بگیرم؟..آخر چطور مغر متفکری مثل من نمیتواند این فانتزی را تصور کند؟...و ای وای از دست این هورمونها...کلافه ام کرده اند...اگر میتوانستم با چاقو دنه دانه شان را از جا در می آوردم....ای وای...ای وای.. از فرط حشریت دارد به سرم میزند...میخواهم سرم را به دیوار بکوبم...نه...حیف مغز من نیست؟...ای وای...آخر چطور...آخر چطور؟....نه...نه ...نیست...دیوار کجاست؟...دیوار...ای واااااااااااااای...دارم دیوانه میشوم... دارم دیوانه میشوم...  

 

  مکاتبه با خشت زن

 
   

 


داستان     |     شعر     |     کارهای دیگر     |     پروانه