|
دوست داری؟
ـ آه...آه...
- چی؟ دوست داری نه؟ ميدونم...ميخوای
باز؟...م م م م....
- آه...آه..آه...ها........آه....
عبور دقايق و لحظه ها. صدای شهوتی که به
نفس افتاده و از لذت عرق کرده. بخار آبی که هوا را مرطوب کرده. دو تن
که در هم گلوله شده اند. شيشه های ماشين که از سردی هوای بيرون بخار
کرده اند.
پسر از پس سکوت سر بر می آورد. لبهای و
دستهايش را از لای پاهای دختر جدا ميکند. شوری مزه آلت تناسلی زير
زبانش مانده، اما دختر هنوز دارد شيرينی ارگاسم را مزه مزه ميکند.
- وای...حال کرديا! خوب بود نه؟...
سکوت. پسر نگاهی به چهره راضی دختر
مياندازد، و به استفهام انکاری بودن سئوالش می انديشد.
- ها؟
- ها؟
- عالی بود...عالی....
لبخند رضايت بر صورت پسر، شهوت برافروخته
و عطش گداخته اش. دختر کور است.
- نوبت منه!
- چی؟
- خوب من چی؟
- الان خيلی خستم.
- اه...منم ميخوام...اه...اصلا مهم
نيست....ولش کن...ولی خوب بود نه؟
- آره خيلی...
لبخند رضايت بر صورت پسر. شهوت سرکوب شده
و عطش له شده اش. دختر چشمانش را بسته.
پسر به خانه ميرسد. سلامی به برادر
دوقلوی معلولش میاندازد که کاملا فلج است و حرف زدنش بيشتر به حرف زدن
مرده از زير خاک گور ميماند.
- کجا بودی؟
- با نسيم بيرون بودم.
- دوباره رفتی کلی حال کردی و منو اينجا
تنها گذاشتی؟
پسر نگاهی به برادر بيچاره مياندازد.
ميخواهد فرياد بزند کدام حال؟ ولی نميخواهد خودش را بشکند، پس از ورای
ماسک کثيفش به حال خودش غبط ميخورد. قبل از خواب ميخواهد دستی
جلق بزند، اما از تصنعش بالا می آورد و حالش به هم ميخورد و ميخواهد به
هرچه شهوت و حشريت است استفراغ کند، پس ترجيح ميدهد که تشنه و گرسنه
بخوابد.
- دوست داری؟
ـ آه...آه...
- چی؟ دوست داری نه؟ ميدونم...ميخوای
باز؟...م م م م....
- آه...آه..آه...ها........آه...
عبور دقايق و لحظه ها. صدای شهوتی که به
نفس افتاده و از لذت عرق کرده. دو تن که در هم گلوله شده اند. شيشه های
ماشين پائين کشيده شده اند تا هوای خنک به داخل بيايد.
پسر از پس سکوت سر بر می آورد. لبهای و
دستهايش را از لای پاهای دختر جدا ميکند. شوری مزه آلت تناسلی زير
زبانش مانده، اما دختر هنوز دارد شيرينی ارگاسم را مزه مزه ميکند.
- وای...حال کرديا! خوب بود نه؟...
- عالی بود....
لبخند رضايت بر صورت پسر، شهوت برافروخته
و عطش گداخته اش. دختر کور است.
- نوبت منه!
- چی؟
- خوب من چی
- الان خستم.
- اه...مهم نيست......خوب بود ولی....
- آره...
بی تفاوتی بر صورت پسر. شهوت سرکوب شده و
عطش له شده اش. دختر چشمانش را بسته.
پسر به خانه ميرسد. همان گفتگوی هميشگی
از ورای ماسک خيلی خيلی کثيفش. قبل از خواب ميخواهد دستی جلق بزند،
اما از تصنعش بالا می آورد و حالش به هم ميخورد و ميخواهد به هرچه شهوت
و حشريت است بريند، پس ترجيح ميدهد که از گرسنگی بميرد و بخوابد.
دوست داری؟
ـ آه...آه...
- چی؟ دوست داری نه؟ ميدونم...ميخوای
باز؟...م م م م....
- آه...آه..آه...ها........آه....
عبور دقايق و لحظه ها. صدای شهوتی که به
نفس افتاده و از لذت عرق کرده. بخار آبی که هوا را مرطوب کرده. دو تن
که در هم گلوله شده اند. شيشه های ماشين پائين بالا کشيده شده اند، که
AC ماشين را خوب خنک کند.
- عالی بود...عالی....
تلخی اخم بر صورت پسر. شهوت سرکوب شده و
عطش له شده اش. دختر چشمانش را بسته.
- نوبت منه!
- چی؟
- خوب من چی؟
- الان خيلی خستم.
- مهم نيست......عالی بود....
- آره خيلی...
- ميخوی دوباره؟
- نه! بسه...
- چرا...فيلم بازی نکن، ميدونم دوست
داری.
حرکات تند و بی نظم دست و زبان پسر روی
آلت تناسلی. دختر روی عرش سفر ميکند. پسر خشمگين و تشنه خود را در لذت
و لذت را در دختر ميجويد. اما خود را نميابد، از پس ماسک شناختنش خيلی
سخت است.
- آه..آه..آه.......ها.....آه....
- دوباره ميخوای؟
- نه بسه...
- نه نداره...ميدونم ميخوای...
- آه...آه......ها......آه.....
- دوباره؟
- نه، بسه ديگه... بسه، خسته شدم.
- نه...
- آه....آه....آه....
- دوباره؟
- نه...توروخدا....بسه ديگه....
-ميدونم دوست داری....م م م م.....
- آه....هاااااا......بسه ديگه، پدرم در
اومد....
- نه...بس نيست....
پسر از پس سکوت سر بر می آورد. لبهای و
دستهايش را از لای پای دختر جدا ميکند. تلخی مزه آلت تناسلی زير زبانش
مانده، تلخی خون.
همانجا ميخوابد و قبل از خواب جلق
نميزند، چون شهوتی برايش نمانده که باهاش جلق بزند. استفراغ ميکند و
خون بالا ميآورد. ماشين را بوی گند خون و استفراغ پر ميکند، بعد هم از
گرسنگی مي ميرد.
|