|
پيرمرد کارش همين بود. هر روز پشت نقاله نشستن و پائيدن لوبياهاي روي
نقاله. بزرگ، کوچک، سبز، زرد....همه در هم و برهم بر روي نقاله اي
مينشستند و منتظر پيرمرد بودند که اگر ناخالصي بينشان بود، بيايد و با
دستان فرتوتش از بين آنها جدايش کند. پيرمرد هر روز همين کار را ميکرد.
ساعت هفت صبح با صداي ساعت شماته دارش از خواب بيدار ميشد. تا ساعت هفت
و ربع به نظافت روزانه مي پرداخت، و سر آن ساعت شيشه خالي شير را به
پشت در ميبرد، به پسرک شيرفروش که ديگر براي خودش مردي شده بود سلامي
ميکرد و شيشه پر از شير را همراه با روزنامه آنروز صبح بر ميداشت و در
حين خوردن سرشير با سر انگشتانش، تا ساعت هفت و نيم به مطالعه روزنامه
و صرف صبحانه هميشگيش مي پرداخت. ساعت هشت از اتوبوس پياده ميشد و به
کارخانه کنسرو لوبيا سازي آقاي مکنزي قدم ميگذاشت. براي دربان پيري که
براي سي سال هر روز دم در اصلي ميديدش سلامي ميفرستاد، پانچ کارد خود
را در دستگاه سوراخ ميکرد و کار خود را راس ساعت هشت و ربع آغاز ميکرد.
بجز شيفت چهل و پنج دقيقه اي نهار که سر ساعت دوازده و نيم شروع ميشد،
باقي روز کارش نشستن جلوي نقاله هميشه در حرکت بود. نقاله لوبياها را
با خود از قسمت شستشو مي آورد و وظيفه پيرمرد آن بود که تا ساعت پنج
بعد از ظهر جلوي نقاله بنشيند و اگر چيزي غير از لوبيا بين آن ها بود-
قبل از انکه قاطي باقي لوبياها به مرحله تمام اتوماتيک پخت و کنسرو
برود-آن را جدا کند و به سطل زباله بيندازد. در تمام مدتي که در آن
کارخانه کار کرده بود، فقط يکبار، آنهم زماني که دستکش يکي از کارگرهاي
قسمت شستشو قاطي لوبياها از جلوي چشمش گذشته بود، سطل آشغال هميشه خالي
او پر شده بود. از ساعت پنج و نيم هم که به خانه ميرفت، خود را با ديدن
تلويزيون، غذا دادن به گربه اش، يا هر از چند گاهي آبجويي همراه با
دوستان قديميش در بار قديمي محله سرگرم ميکرد. براي سي سال پيرمرد
اينگونه زندگي کرد، به يکنواختي و هم شکلي لوبياهاي داخل يک کنسرو.
صبح آنروز پيرمرد مثل هميشه کار خود را راس ساعت هشت و ربع شروع کرد.
جلوي نقاله نشسته بود و به رژه بي پايان لوبياهاي جلوي چشمانش خيره شده
بود. پشت سر هم و بدون وقفه. نقاله حرکت ميکرد و ساعتهاي متمادي زندگي
يکنواخت پيرمرد سپري ميشد. اما ناگهان يک عدد هويج از جلوي چشمان
پيرمرد رد شد. جسمي نارنجي و بزرگ در دريايي از لوبياهاي سبز رنگ.
همچون شمعي پر نور در دل شبي تار. اما پيرمرد هويج را نديد. هويج آمد و
چشمک زنان از جلوي چشمان پير مرد رد شد و دست آخر پوزخندزنان خود را به
دل جوشان دستگاه پخت سپرد. تمام آنچه که پير مرد از آن همه گوشه و
کنايه ديد رژه بي پايان لوبياهاي سبز رنگ بود. آنچه که براي سي سال
گذشته لحظه به لحظه ديده بود.
پيرمرد ناگهان به خود آمد. احساس گناه ميکرد. هويج را ديده بود، ولي
ديگر خيلي دير بود. تاکنون هويج حتما در دل يک قوطي کنسرو لاي باقي
لوبياها جا خوش کرده بود. شسته، پخته و آماده خوردن. به خود لعنت هم مي
فرستاد. او هويج را ديده بود ولي آنقدر غرق در يکنواختي زندگي شده بود
که آن را هم لوبيا ديده بود! ديگر خيلي خيلي دير شده بود. تصوير ناراحت
کننده هويج که طعنه زنان جلوي چشمانش روي نقاله سر خورد و به درون
ماشين پخت افتاد، آن شب چون کابوسي او را از خواب بيدار کرد. بايد
کاري ميکرد.
فردا اول صبح به فروشگاه محله رفت. به سمت قسمت کنسروها هجوم برد و هر
چه کنسرو لوبيا را که ساخت کارخانه آقاي مکنزي بود به درون سبد خريدش
ريخت و شتابان به خانه برگشت. پيرزن هاي محله با ديدن چهره شتابان،
وحشت زده و هراسان پيرمرد که در حال خالي کردن قفسه ها بود، به گمان
قحطي تمام فروشگاه را به يکباره خالي نمودند. پيرمرد به خانه که رسيد
اول به سراغ در قوطي بازکنش رفت. تشتي بزرگ روي زمين گذاشت و بعد از
باز کردن در تک تک قوطي ها محتويات آنها را بدرون تشت ريخت و مضطرب و
ناراحت به دنبال هويج گم گشته خود، لوبياها را با چشمهايش درنورديد.
بارها تشت را پر و خالي کرد، به اميد اينکه هويج را داخل تشت ببيند و
به کابوسش پايان دهد.
سي ماه از آن روز کذايي گذشته بود. اما اينبار پيرمرد وقتي که سر ساعت
پنج و نيم به خانه ميرسيد، به فروشگاه محل ميرفت و تمامي کنسروهاي
لوبيا را ميخريد. شايعات مربوط به قحطي هم خيلي وقت پيش خوابيده بود و
زنان محله ديگر با مشاهده چهره هراسان پيرمرد گول نميخوردند و به گمان
قحطي فروشگاه را خالي نمي کردند. پيرمرد سر ساعت شش به خانه ميرسيد و
تا ساعت يازده شب با باز کردن قوطي هاي لوبيا و گشتن به دنبال آن هويج
وقتش را سپري مي نمود. سر ساعت يازده هم به خواب ميرفت که ساعت هفت صبح
روز بعدش بيدار شود و روال عادي زندگيش را از سر بگيرد. باز هم به همان
يکنواختي لوبياهاي داخل يک کنسرو. پيرمرد به جستجوي گمشده اش همچنان
ادامه ميداد، اما غافل از اين بود که اينبار هم آن هويج بدذات از غرق
شدن او در روزمرگيش سوء استفاده کرده بود، و جلوي چشمانش به درون تشت
پر از لوبيا پريده بود و در نهايت آخر شب قاطي باقي لوبياها به درون
سطل زباله ريخته شده بود.
|