بازگشت به صفحه نخست

 

- کاسه دستشویی -

 

درون وان خالی دراز ميکشم. دل پيچه ام بدتر شده و همچنان منتظرم. با دهان باز همچنان مرا نگاه ميکند. انگار هرچه ميگويم را با ولع به درون ميمکد. وقتی ميايی اینجا، تنهاييش را به هم ميزنی و هر کاری دلت خواست ميکنی، با اين وجود، ساکت و صبور، بی هيچ ادعايی حرفهايت را گوش میکند يا تفکرت را نظاره گر ميشود.

خرافاتی نيستم، ولی گاهی وقتها، بخواهی نخواهی، چيز شومی ته دلت شور ميزند، نگرانت ميکند و اعصابت را مثل خوره ميجود. امشب هم دوباره آنطور شده ام. انگار اتفاق بدی قرار است بيفتد. زنگ میزنم به يکی از رفقا. بی مقدمه ميگويم: من از زندگی سيرم. ابتدا سعی ميکند دلسوز و علاقه مند جلوه کند، بعد هم همان حرفهای هميشگی را تحولم ميدهد. حوصله ام سر ميرود گوشی را ميگذارم. کس ديگری را نميشناسم، پس سوار ماشين می شوم که بانو را از سر کار بردارم. پشت چراغ، کنار يک ماشین پليس منتظرم. نگاهی به من مياندازد. گاز ميدهم و چراغ قرمز را رد  میکنم. آژير کشان تعقيبم ميکند. توقف ميکنم. میگويد: گواهينامه و بيمه ماشين. میدهم. جريمه را ميگذارد کف دستم. میگويم: من از زندگی سيرم. ميگويد: به من چه! ميگويم: بابا من مستم، بگير ببر منو، الان ميزنم چند نفر رو ميکشم! نگاهی به من مياندازد، می گويد: برو خونه دردسر درست نکن برا ما، امشب ميخوام زود برم خونه جان مادرت! بعد ميرود. تف به اين زندگی. ميرسم سر کار بانو، دوست دخترم. وقتی آمد میرویم کافه ای چيزی بنوشيم. چند ليوان عرق که خوردم میگویم: بانو من از همه چی سیرم. نگاه پر از مهری به من می اندازد و محکم بغلم ميکند. شروع ميکند از چيزهای خوب حرف زدن. دردی را دوا نميکند، ساکت میشوم. بعدش برميگرديم خانه. سر راه نگه ميدارم جايی از همين خرت و پرتهای زنانه بخرد. دير ميکند، حوصله ام سر رفته. بالاخره ديدم دارم مياید، با همان لباس محترمانه، موهای بلوند و مرتب و کيف بزرگ زنانه اش. دختر خيلی هوس انگيزی کمی آنطرفتر ایستاده. خيره میشوم. پاها و رانهای کشيده دارد. انگار از عاج تراششان داده اند. موهای سیاهش را از پشت جمع کرده. تمامی پيچ و خمهای تنش ناشناخته است. بانو را فراموش ميکنم، تن سفید و لبهای سرخ دختر حشريم کرده. ميروم جلوی پایش نگه ميدارم. چيزی نمی گويد و سوارمیشود. گردنش بوی ساحل دريا را ميدهد. تمام راه چيزی نميگويد. میرسيم خانه. میبرمش اتاق بانو. لخت می شود. بعد لباس خواب بانو را می پوشد. میرود جلوی آينه. شروع میکند به آرايش. آرايش کردن زنها برایم به موسيقی کلاسيک ميماند. پر از هارمونی،  پراز لطافت و پر از فريب. صورتش را در آينه رو به روی تخت ميبينم. اول از لبانش شروع میکند، رژ ياقوتی رنگ براق رويشان می کشد. بعد رژگل بهی رنگی به گونه هایش می مالد. آرام و پر از ظرافت. بعد چشمانش را می آرايد؛ ابروهایش، مژه هایش و آخر سر صورتی ملايمی را سايه چشماش میکند. وقتی روی اعضای کوچک و ظريف صورتش دست ميکشد، انگار دارد با پر قو روی پارچه ابريشمی بازی ميکند. موهایش را که افشان ميکند دوباره همان عطر نسيم تازه و خنکی که فقط کنار ساحل دريا ميشود شنيدش اتاق را پر ميکند. چراغ را خاموش ميکند. لباس خواب ابريشمی روی تنش سر می خورد و می افتد. وجودش آنقدر تازه است که احساس ميکنم اگر تنش را به تنم فشار بدهم از همه ی يکنواختی های زندگی و زن بازي خلاص ميشوم. به صنوقچه اسرار در بسته ای ميماند که پشت چفتش زندگی تازه ای پنهان است. لباسهايم را در ميآورد و روی تن لختم دراز میکشد. بخار نفس گرمش را روی موهای سینه ام احساس ميکنم. تنش داغ داغ است و تماس انگشتان ظریفش تنم را به رعشه ميندازد. چشمانم از شدت شهوت سياهی ميرود. انگار دوباره زنده شده ام. توی تنش که ميلولم بدنم از لذت پر ميشود. گرمای تن لطيفش بدنم را ميسوزاند و سينه های سفت و زيبايش انگشتانم را به لرزه می اندازد. چيزی نميگويد، فقط به آرامی نفس ميکشد و گاهی اوقات آهی. به نيروانا که ميرسم همه چيز تمام ميشود. تمام افکار امشب دوباره ذهنم را پر ميکند. ميگويم: من از همه چی سیرم. چيزی نمی گويد، هنوز دارد از لذت به خود میپيچد. احساس خفگی دوباره در وجودم نفس می کشد. خودم را خيلی زود کنار میکشم. موهای بلوندش را از روی تنم کنار میزنم. دارد شرت سفیدش را میپوشد و من دوباره می میرم. تنهایش می گذارم توی اتاق، همه چيز بوی تکرار و گنديدن ميدهد. حتما الان دارد لباس محترمانه اش را به تن ميکند و بعد هم موهایش را مرتب ميکند. دوباره و دوباره و دوباره زندگی همه اسرار آميزی اش از دست داده. لحظه ها دوباره کثيف و بدبخت شده اند. ميروم دستشويی. روی جعبه مسکن نوشته: از مصرف بيش از يک قرص در روز اکيدا خودداری شود.

فرياد ميزنم:‌ فهميدی چرا دلم شور ميزنه؟ جواب نميدهد. بعد از اين همه حرف، هنوز هم همانجا ساکت نشسته، حتی بعد از اينکه تمام نفرت و خستگی و بوی تن زنانه را يکجا خالی کردم توی دهانش. همه چيز را هورت کشید.

سرم گيج ميرود. صدایش را ميشنوم از آن اتاق. حتما دارد با کيف بزرگش ور ميرود. از همه چيز سيرم.

نگاهش ميکنم ميگويم: تو از اين زندگی يکنواختت خسته نميشی؟ چيزی نميگويد، ساکت است، مثل هميشه. با حسرت ميگويم: کاش ميشد منم خودمو بندازم توی تو تا تمام هيکلمو يه جا بدی پايين، ولی حيف اونوقت نمیتونستم سيفون رو بکشيدم.

منتظر نشسته ام، که چيز شوم اتفاق بيفتد. نگاهش ميکنم. همچنان آنجا نشسته، ساکت و بی تلاطم.

  

  مکاتبه با خشت زن

 
   

 


داستان     |     شعر     |     کارهای دیگر     |     از دیگران