بازگشت به صفحه نخست

 

- کافه -

 

هر از چندی سرش را بر ميگرداند و نگاهی مضطرب به من مياندازد. انگشتهايش را در هم زنجير کرده و با اشاره اش روی پشت مشتش ضرب گرفته. فقط بالا تنه اش از اينجا پيداست. پايين تنه اش زير بالا تنه دختری که جلويم نشسته پنهان شده. دختری که پستانهای بزرگ و خوشفرمی دارد و حتما بايد نوکشان سفت و شق و صورتی باشد. حتما بايد همينطور باشد. بالا تنه اش همانقدر مضطرب است که چشمانش.

 به دختری که جلويم نشسته و سر سينه هايش بايد صورتی باشد ميگويم: ديشب بعد از اينکه از تئاتر برگشتم با چند تا از رفقا رفتيم کافه ای و درباره جامعه مدنی و نقش شعر حافظ و سهراب سپهری در پرورش جامعه انقلابی و مبارز و خودباور چت کوچکی داشتيم. برگشتنی تو مترو ديدم بابايی روی صندلی آهنی ايستگاه سن کترين ولو شده و دهنش نيمه بازه. باور کن از دو قدمیش رد شدم. خواستم برم جلو بگم پدر جان حالت خوبه؟ گفتم حتما مسته و داره در دنيای ديگه ای سير ميکنه. خلاصه...امروز که روزنامه ميخوندم ديدم نوشته ديشب بابايی در همون ايستگاه سکته ناقص کرده و چون کسی حالش را نپرسيده همونجا جون داده...خلاصه تجربه خيلی جالبی بود. احساس ميکنم تازه دارم ميفهمم چريکهايی که تجربه های نزديک به مرگ داشتن چه حسی رو تجربه کردن. ميدونی چی ميگم؟ اون حس خاص نزدیکی به مرگ. همون قضيه معروف بودن يا نبودن. حرفام يه ذره سنگينه، بار فکری زيادی داره، ولی سعی کن بفهمي...

دختر حرفم را به شدت تائيد ميکند. هم با سرش و هم با سينه هايش که بالا و پائين ميروند، که بهتر است سرشان سفت و صورتی باشند.

بالاتنه اش دوباره با اضطراب نگاهی به من مياندازد. بالاخره طاقتش تمام ميشود و با يک حرکت عصبی از روی صندلی اش بلند ميشود و به طرف ميز ما می آيد.

ميگويد: من ميتونم سر جای شما بشينم؟

 ميگويم: نه...چطور مگه؟

ميگويد: خواهش ميکنم.

ميگويم: آخه چرا؟

ميگويد: آخه من بايد اينجا بشينم. اينجا رو خيلی دوست دارم.

ميگويم: نه، منم از منظره اينجا خيلی لذت ميبرم. ميگويد: يه چيزی به من ميگه که امشب بايد حتما اينجا بشينم/

ميگويم: متاسفم.

 با ناراحتی رويش را برميگرداند و به طرف در حرکت ميکند.

به دختر ميگويم: ناقلا می خواد کلک مرغابی بزنه...

از اينجا با نگاهم بدرقه اش ميکنم. سر چهار راه ایستاده، منتظر است چراغ سبز شود. البته حق دارد. منظره از اينجا عالی است. دو صندلی چرمی راحت روبروی ديواری تمام شيشه ای که فضای گرم و پر از بوی قهوه-ی داخل کافه را از نمای برفی شلوغترين چهار راه شهر جدا ميکند. آنقدر ديد غنی و جالب دارد که ميشود تا آخر عمر اينجا بنشينی و داستان زندگی عابرانی که ميگذرند را بنويسی و هيچوت ذهنت خالی از موضوع نماند. چراغ عابر پياده که سبز ميشود شروع به گذر از خيابان میکند. ماشینی با ديدن چراغ قرمز از دور ترمز ميکند، اما روی برف سر ميخورد. سر چهارراه ماشین به او برخور ميکند و تن مضطربش را در هم خورد ميکند. کاسه سرش باز ميشود و اينجا، چند سانتمتر آنطرفتر، پشت ديوار شيشه ای، روی برف قرمز، چيز صورتی رنگی افتاده که تا چند ثانيه قبل به طور مداوم در حال توليد نگرانی و اضطراب بود. دختر- با پستانهای صورتيش - جيغ ميکشد...

 

  مکاتبه با خشت زن

 
   

 


داستان     |     شعر     |     کارهای دیگر     |     از دیگران