بازگشت به صفحه نخست

 

- بن بست -

 

-          من و تو به یه بن بست رسیدیم.

-          من همیشه به دور هم جمع شدن و محکم به هم چسبیدن معتقد بوده ام.

-          دیگه تمومه. تموم بازیا رو در آوردیم. من هر نقشی که بگی ماهرانه بازی کردم. عاشق. عاقل. عادل. بالغ. نا بالغ. شرور. شارلاتان. بی شرم. بی فکر. با فکر. با احتیاط. بی احتیاط. همه مدلش بودم. اما اینجا دیگه آخر خطه.

-          هیچ چیز مثل روز شکرگزاری نمیشود.

-          چی میگی؟ روز شکرگزاری چیه؟ بازی دیگر بسه. تو بهتر از من نقش بازی کردی. شاهکارت در این بود که نقش کسی رو بازی کردی که نقشش همون تظاهر به نقش بازی کردنه. و الحق که خوب بازی کردی.

-          بوقلمون روز شکرگزاری را خیلی دوست دارم. من و تو را به هم نزدیک میکند.

-          ولش کن. حوصله ندارم...مال تو نیست که...نه...شایدم اشتباه میکنم. آره. اشتباه میکنم. تو نقش بازی نمیکردی. نمی کنی. تو هیچ وقت نخواستی نقش بازی کنی. تو اصلا بازیگر نیستی. تو فقط همینی که هستی. بدون اینکه هیچ تلاشی بکنی. نخواستی تغییر کنی. نخواستی به این بن بست نرسیم. نمیخوای. نخواهی خواست.

-          آخ که من عاشق این صمیمیتم.

-          کدوم صمیمیت؟ چی میگی؟ فکر کردی بالاخره من یه روز نمی فهمم که همه اینا بی فایدس؟ که تموم اینا فقط یه بازیه؟

-          لذت خوردنش برای هردیمان است.

-          هردومون؟ چی برا هردومونه؟ باهاش اینقدر بازی نکن...خیلی سادس. باید بگم خداحافظ. تو ته این بن بست می مونی و من آزاد می رم. میذارمت و میرم.

-          اجازه بده یک تکه برایت ببرم ببینی چه طعمی دارد. اصلا همه ش را میبرم. بالاخر باید تکلیف این بوقلمون را روشن میکردیم. آنجا افتاده بود ته فریزر داشت به فنا می رفت. حالا تکلیفش را معلوم میکنیم.

-          چکار داری می کنی؟ تکلیف چی رو معلوم میکنیم؟ کدوم بوقلمون؟ این چاقور رو از کجا در آوردی؟ بوقلمون چیه؟ با چاقو بازی نکن. نکن خطرناکه...نه...نه...نه...آآآآآآآآآآآآآآآآآخ خ خ خ خ خ خ....

-          نصفه بیشترش را من من میخورم، باقیش را تو بخور.

نگاهی به آلت مثله شده ام میاندازم. خون ازش فواره میزند.

-          چقذر آبدار است...م م م م م م...

نگاهش میکنم. عرق سردی روی پیشانی ام نشسته. بهت زده ام. هنوز عمق ماجرا را باور نکرده ام. هنوز به خسارت بازگشت ناپذیری که به من وارد شده خوب فکر نکرده ام...فقط شک زده ام... نگاهش می کنم.

-          تو چرا سهمت را نمی خوری؟...بخور...

خیره نگاهش می کنم.

-          من که سیر شدم. میخواهم بخوابم. چراغ خواب را خاموش کنم؟

سرم را تکانی میدهم. یعنی بله. هنوز خون دور دهانش را لیس می زند. بر میگردد و پشت به من می خوابد.

نگاهی به دیوارهای بن بست دوروبرم می کنم.

توی تخت خونی غلتی میزنم. جریان خون قطع شده. به سهم خودم نگاهی میاندازم و سعی میکنم دوباره سر جایش وصلش کنم. کمی خون دورش میمالم. بلکه دورش لخته شود و نصفه آلتم سر جایش جوش بخورد. اما نمیشود. با صدای تلپی دوباره می افتد.

صدای خر و پفش بلند میشود. درست که فکر میکنم میبینم که من و او به ته این بن بست نرسیدیم.

شاید آنقدر از من خون رفته که بیهوش شده ام و این دیوارها را توی خیالاتم میبینم.

دوباره نصفه خودم را برمیدارم میچسبانم سر جایش. دوباره می افتد.

اما نه. من واقعا ته این بن بست گیر کرده ام. ما نه. من گیر کرده ام. به تنهایی. او هیچ وقت تا ته بن بست نیامد. من تمام این راه را تنها آمده ام. تا ته این بن بست. حالا راه فراری ندارم.

ولی دیگر تحملش را ندارم. نگاهی به چشمان بسته اش میاندازم.

آخر چرا باید اینطور می شد؟ چرا باید کار به اینجا میکشید؟ چرا؟

باید از دستش خلاص شوم. یک بار و برای همیشه...دسته چاقو را با لباسش پاک می کنم. آرام و خونسرد چاقو را روی گردنم عقب و جلو میکنم. لبه کند و ضخیم چاقو سیب گلویم را ذره ذره میجود و من کم کم بال در می آورم و از روی دیوارهای بن بست سبکبال می پرم.  

 

  مکاتبه با خشت زن

 
   

 


داستان     |     شعر     |     کارهای دیگر     |     پروانه