بازگشت به صفحه نخست

 

- عملیات انتحاری -

 

توی باغچه کمين ميکنم.  منتظرم برسد خانه تا کارش را تمام کنم... کسی داخل آدم حسابمان نميکند، نه اينجا، نه هيچ کجای ديگر. از همه جا فراريمان ميدهند. سرکوفت ميخوريم. از خانه ای بيرونمان میاندازند و به جای ديگری تبعيدمان ميکنند. از همه بدتر اينکه هميشه قتل عام شده ايم... بالاخره آمد. در را باز ميکند. با تلفن حرف ميزند و بلند بلند ميخندد. آهسته و بيصدا طوری که نفهمد پشت سرش وارد خانه ميشوم... انگار نه اينگار که ما هم اينجا به دنيا آمده ايم، از همين هوا تنفس ميکنيم و بايد سهم مساوی ازهمه چيز به ما برسد. با استناد به طبع سبعش قانون ميگذارد، به اجرايش در می آورد واگر پايمان را از اين خطوط نامرئی فراتر بگذاريم  سر به نيستمان ميکند... پشت ديواری پنهان ميشوم و منتظر لحظه مناسب به صورتش چشم میدوزم... درنده خوئي سن و سال نميشناسد. برادران و خواهرانمان را شکنجه ميکند، ميکشد، و ما در بر نمی آوريم. حملات دسته جمعي، تظاهرات، شبيخون ها، اعتراضات انفرادی، خودکشی ها، همه و همه را سرکوب کرده و هربار و تاوانش را چند برابر پس داده ايم. هر بار که اعتراض کردیم به نوعی فراريمان داده. آنقدر سرکوبمان کرده  که ديگر کسی جرئت وزوز ندارد. اگر کسی اعترضی بکند، از ترس جانش سريع دهانش را ميبندد و فرار را بر قرار ترجيح ميدهد... لحظه مناسب رسيده. دارد خميازه ميکشد و هواسش به اطراف نيست. به سرعت و بی سر و صدا از جايم بلند ميشوم و به طرفش حرکت ميکنم... ديگر تاب تحمل اين زورگويی را ندارم. مرگ را جلوی چشمانم ميبينم. ميدانم که به تنهايی نميتوانم کاری بکنم، ولی ميخواهم تمام درد و مرضی که در خونم اينور و آنور ميبرم را به جانش بيندازم...هر چقدر که نزدیک تر ميشوم با صدای بلند تری وز وز ميکنم تا بفهمد که از نابودی نميترسم. در هوا مانور ميدهم و قبل از اينکه خميازه اش تمام شود با قدرت هر چه بيشتر به درون دهانش شيرجه ميروم...

  مکاتبه با خشت زن

 
   

 


داستان     |     شعر     |     کارهای دیگر     |     از دیگران