|
صبح بخیر،
باران نمیبارد
اینجا که من از خواب بلند شدهام
تا
نشنوم
صدایش
وقتی میخورد تق تق
بر سقف مشمایی این تکامل...
مادرم میپاشد سرطان،
پدرم میجوید زهر بی پادزهر
تا نتوانم بمیرانم عبور سرد عادت را از روی این روزنامه منجمد...
تاریخ در تکرار گم شده
تا دست نیالایم
به خون آلوده حضور عزیزش،
زنجیر شده در سنت
شاهدم
مرگ معصومیت
وقتی که پوست میاندازد زیر رگبار من،
اینجا که من هر روز میمیرم
و
حضور بی حضورت می خراشد هر آرمان
میسوزاند هدف
گوش میسپارم به نم نم تصویرها
تا وقتی سایه قرمز آفتاب
زیر پوستم گرم میتابد... |