شماره: 1    

عنوان: از روبرو با لبخند

شاعر: بهرام بهرامی


بازگشت به صفحه نخست  

 

سرم را به بغل دستی ام سپردم

گفتم برای روز مبادا شاید

بوی چلوار می آید در کافه   بوی گرسنگی در باد

و باران یکریز روی سینی دهل درنگ رنگ درنگ رنگ دررنگ

 

از حاشیه تا حالا سه بار دور میز چرخیده ام

میز را شما نخواهید دید اما  گفتم که

بغل دستی ام آنرا به تماشای سگهای دهکده برده است

 

حالا این سری که به شما لبخند می زند از نیم رخ

تمام شب را زیر تا تام تام تام   تا تام تام تام...   بگذریم

 

بوی مردان و زنان اتو کشیده جدا از هم زیر چتری که شما نمی بینید

اما آواز دهل را می شنوید و بوی چلوار خیس خورده   باران یکریز

سر را نخواهید دید باری

آنرا به تماشای خوابهای ناسروده برده بودیم

 

در سراپرده امیر با خواجگان جماع می کند

خواجه زیباروی جوان می گوید امیر رخصت

امیر می گوید رخصتی

خواجه قصه ای را می خواند که روز پیش نوشته بود

او قصه را از جائی آغاز می کند که ما دور میز چرخ می زدیم

یک شب که باران یکریز می بارید و کافه بوی چلوار خیس می داد

 

میز را گفتم اما  شما نخواهید دید

آنرا به تماشای سنگسار برده بودیم

 

حالا این سر که بروی شما از روبرو

لبخند می زند

 

سپتامبر 2007  از مجموعه در دست انتشار مزامیر ملوان مرده

 


ارسال آثار و نظرها
 
 
   

 

خشت زن     |     آرشیو     |     ارسال آثار و نظرها